المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
267
مروج الذهب ( فارسى )
بيلقان رفت و هرمز ، بسطام و بندويه دو دائى پرويز را بزندان كرد آنها نيز به نيرنگ از محبس گريختند و جمعى از سپاه بديشان پيوست كه هرمز را بگرفتند و چشمش را ميل كشيدند كه نابينا شد و چون خبر به پرويز رسيد سوى پدر عزيمت كرد و پيش او رفت و گفت كه در اين باره گناهى نداشته و از بيم جان فرارى شده است و هرمز تاج به دو داد و ملك به دو سپرد و چون خبر به بهرام چوبين رسيد با سپاه خود آهنگ دربار و پايتخت كرد پرويز بمقابله او شتافت و بر ساحل نهروان روبرو شدند كه رود در ميانه بود و فرود آمدند و مدتى بدشنام و ناسزا گوئى گذشت آنگاه پيكارها در ميانه رخ داد و پرويز كه يارانش از او بريدند و به بهرام پيوستند شكست خورد و شبدار اسب معروف زير وى از رفتار بماند همين اسب است كه تصوير آن با پرويز و چيزهاى ديگر در كوهستان ولايت قرماسين از توابع دينور هست و اينجا با تصويرهاى كم نظير كه در سنگ كنده شده از شگفتيهاى جهان است ايرانيان و عربان در اشعار خويش از اين اسب معروف به شبدار ياد كردهاند يك روز كه پرويز بر شبدار سوار بود و لگام آن بگسيخت زيندار و لگامدار را بخواست و ميخواست بواسطه بىدقتى در كار لگام گردنش را بزند و او گفت « اى پادشاه چرمى نيست كه با آن پادشاه اسبان را بتوان كشيد » و شاه او را ببخشيد و جايزه داد وقتى اسب زير پرويز از رفتار بماند در آوردگاه از نعمان بخواست كه اسب خويش يحموم را به دو دهد و او نپذيرفت و با آن فرار كرد و حسان بن حنظله بن حيهء طائى پرويز را بديد كه مردانش با او خيانت ورزيدهاند و نزديك هلاك است و اسب خويش را كه معروف به صبيب بود به دو داد و گفت : « اى پادشاه با اسب من فرار كن كه زندگى تو براى مردم از زندگى من سودمندتر است » پرويز نيز اسب شبدار را به دو داد كه با گروهى از مردم بگريخت و پرويز سوى پدر رفت . حسان بن حنظله طائى در اين زمينه گويد : « چيزى را كه كسرى ميخواست به او دادم من كسى نبودم كه بگذارم او در ميان